تبليغاتX
حرفی نیست

حرفی نیست

طاقت من سر اومده دل دل نکن عروسکم

 تحمل رفتنتو دیگه ندارم

موهای خیستو بذار رو شونه هام آروم بگیر پلکاتو روی هم نذار طاقت ندارم

تو نرو

 تلخه بی تو بخوام بمونم سخته بخوام بی تو بخونم نرو میمیرم نمیتونم

خسته شدم خسته شدم از این شبای انتظار

 من موندم و سکوت و یک دل بیقرار

 من موندم و یه عالمه دل شوره و دلواپسی

دارم میمیرم ای خدا تو بگو چرا ؟؟؟!

تو نرو

 تلخه بی تو بخوام بمونم سخته بخوام بی تو بخونم نرو میمیرم نمیتونم

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم فروردین 1390 8:50 توسط شیما |


 « هی فلانی! زندگی شاید همین باشد؟
یک فریب ساده و کوچک.
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد..
هر حکایت دارد آغازی و انجامی،
جز حدیث رنج انسان،غربت انسان
آه! گویی هرگز این غمگین حکایت را
هر چها باشد، نهایت نیست..
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده کوچک
آن هم از دست عزیزی که برایت هیچ کس چون او گرامی نیست
بی گمان باید همین باشد.
ماجرا چندان مفصل نیست، اصلا ماجرایی نیست.
راست می گوید که می گوید
« یک فریب ساده کوچک »
من که باور کرده ام، باید همین باشد..
.
.
.
هر چه خواهی کن، تو خود دانی
گر عبث، یا هر چه باشد چند و چون،
این است و جز این نیست.
مرگ گوید: هوم! چه بیهوده!
زندگی می گوید: اما باز باید زیست،
باید زیست،
باید زیست!…

( پاييز رفت ، من ۲۶ ساله شدم ، بي هيچ احساسي ، بدون هيچ آرزويي ... )

+ نوشته شده در جمعه سوم دی 1389 8:33 توسط شیما |


دیریست دلم گرفته باران


اشکم که ز غم سرشته باران

 

چندیست "اسیر دست اویم"


بر لوح دلم نوشته باران!


باران! دل من چو راز دارد،


از او طلب نیاز دارد،

 

آن ماه سفر کرده ی دیروز،


مرغیست خموش و ناز دارد.


باران به دلم غمی نشسته


من بال و پرم. ولی شکسته!

 

باران مه من چه حال دارد؟؟؟


این دل ز تو هم سوال دارد!


باران برِ من ببار باران


از او خبری بیار باران

 

آه ای دل ناصبور، صبری


آرام بمان، قرار قدری...

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان 1389 8:30 توسط شیما |


حالا كه امید بودن تو در كنارم داره میمیره منم و گریه ی ممتد نصف شب و دوباره دلم میگیره

حالا كه نیستی و بغض گلومو گرفته چه جوری بشكنمش ؟!!...

بیا و ببین دقیقه هایی كه نیستی اونقده دلگیره كه داره از غصه میمیره

عذابم میده این جای خالی زجرم میده این خاطراتو فكرم بی تو داغون و خسته است كاش بره از یادم اون صداتو

عذابم میده  عذابم میده  عذابم میده  عذابم میده

منم و این جای خالی كه بی تو هیچ وقت پر نمیشه منم و این عكس كهنه كه از گریه ام دلخور نمیشه

منم و این حال و روزی كه بی تو تعریفی نداره منم و این جسم تو خالی كه بی تو هی كم میاره

تا خوابتو میبینم میگم شاید وقتش رسیده بیخوابی میشینه توی چشمام مهلت نمیده

نه دوباره دوستی تو شعرام حرفی واسه ی گفتن نداره

دوباره دوستی و بغض گلومو میگیره                بغض كم میاره

 


 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مهر 1389 8:54 توسط شیما |



غلام رضا رحیمی (افشین)


یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نیست
یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم
و از آسمان درسِ پـاک زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ...
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تکرار
اشتباهات گذشتگان

یادم باشد زندگی را دوست دارم
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی
قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش
عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد
یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت

یادم باشد زمان بهترین استاد است
یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت برفرقم نکوبم
یادم باشد با کسی انقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود
یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود
یادم باشد قلب کسی را نشکنم

یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد
یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم
یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد
یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست
یادم باشد که ادمها همه ارزشمند اند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند
یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور 1389 8:30 توسط شیما |


وحشت از عشق که نه ، ترس ما فاصله هاست

وحشت از غصه که نه ، ترس ما خاتمه هاست

 

ترس بیهوده نداریم ، صحبت از خاطره هاست

صحبت از کشتن ناخواسته ی عاطفه هاست

 

کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ی ماست

گله از دست کسی نیست

مقصر دل دیوانه ی ماست
 

Iran Eshgh Group !

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور 1389 8:23 توسط شیما |


Iran Eshgh Group !

 کاش می دانستی

بعداز آن دعوت زیبا به ملاقات خودت

من چه حالی بودم!

خبر دعوت دیدارت چونکه از راه رسید

پلک دل باز پرید

 من سراسیمه به دل بانگ زدم

آفرین قلب صبور

زود برخیز عزیز

جامه تنگ در آر

وسراپا به سپیدی تو درآ.

وبه چشمم گفتم:

باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس؟

که پس از این همه مدت ز تو دعوت شده است!

چشم خندید و به اشک گفت برو

بعداز این دعوت زیبا به ملاقات نگاه.

 و به دستان رهایم گفتم:

 کف بر هم بزنید

هر چه غم بود گذشت.

 دیگر اندیشه لرزش به خود راه مده!

 وقت ان است که آن دست محبت ز تو یادی بكند

 خاطرم راگفتم:

 زودتر راه بیفت

 هر چه باشد بلد راه تویی.

 ما که یک عمر در این خانه نشستیم تو تنها رفتی

 بغض در راه گلو گفت:

 مرحمت کم نشود

 گوییا بامن بنشسته دگر کاری نیست.

 جای ماندن چو دگر نیست از این جا بروم

 پنجه از مو بدرآورده به آن شانه زدم

 و به لبها گفتم:

 خنده ات را بردار

 دست در دست تبسم بگذار

و نبینم دیگر

که تو برچیده و خاموش به کنجی باشی

 مژده دادم به نگاهم گفتم:

نذر دیدار قبول افتادست

 ومبارک بادت

 وصل تو با برق نگاه

 و تپش های دلم را گفتم:

اندکی آهسته

 آبرویم نبری

 پایکوبی ز چه برپا کردی

نفسم را گفتم:

جان من تو دگر بند نیا

 اشک شوقی آمد

تاری جام دو چشمم بگرفت

و به پلکم فرمود:

 همچو دستمال حریر بنشان برق نگاه

پای در راه شدم

 دل به عقلم می گفت:

 من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد

 هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی

 من به تو می گفتم: او مرا خواهد خواند

 و مرا خواهد دید

 عقل به آرامی گفت:

 من چه می دانستم

 من گمان می کردم

 دیدنش ممکن نیست

و نمی دانستم

بین من با دل او صحبت صد پیوند است

 سینه فریاد کشید:

حرف از غصه و اندیشه بس است

 به ملاقات بیندیش و نشاط

 آخر ای پای عزیز

 قدمت را قربان

 تندتر راه برو

 طاقتم طاق شده

 چشمم برق می زد /اشک بر گونه نوازش می کرد/لب به لبخند تبسم میكرد /دست بر هم میخورد  

 مرغ قلبم با شوق سر به دیوار قفس می كوبید

 عقل شرمنده به آرامی گفت:

 راه را گم نکنید

 خاطرم خنده به لب گفت نترس

 نگران هیچ مباش

 سفر منزل دوست کار هر روز من است

 عقل پرسید :؟

 دست خالی که بد است

 کاشکی...

 سینه خندید و بگفت:

دست خالی ز چه روی !؟

 این همه هدیه کجا چیزی نیست!

 چشم را گریه شوق

قلب را عشق بزرگ

 روح را شوق وصال

 لب پر از ذکر حبیب 

خاطر آكنده ياد

اما من چه ميدانستم كه تو دوباره به هواي هوسي آمده اي

وبراي دو سه روز

من چه ميدانستم / كاش ميدانستي 

    Iran Eshgh Group !

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم تیر 1389 7:56 توسط شیما |



به توحسوديـم ميشه, چقدرخوب دستاتو به فاصله عادت دادی , پاهاتو به رفتن های

دور , لبهاتو به سکوت و خاطره هاتو به فراموشي , به تو حسوديـم ميشه, تو که به داشتن

قلب سنگی عادت کردی

پاییزی خواهد آمد،باد خاطرات مقدس من را برگ برگ خواهد کرد و تو.... در اوج لبخندها به

گذشته حسادت میکنی

( حالا ديگه مطمئنم دفنت كردم براي هميشه )

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389 8:28 توسط شیما |


 

می دانی شیما

امروز خیلی به پروانگی ها نزدیک شدی

خیلی به بوسه های تب دار اقاقی ها

خیلی به امید بنفش بنفشه ها

و خیلی به وهم نارنجی گیتار

ولی هنوز هم به اندازه ی یک آسمان

با مرد پاییزی ات فاصله داری

و لب خشک و رنگ پریده جدایی و فاصله

لبهای سرخ و شیشه ای تو را نوازش می کند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388 8:24 توسط شیما |


نیستی دارم دق میکنم نیستی دارم میپوسم

عکساتو من دونه دونه برمیدارم میبوسم

پیرهن یادگاریتو هرشب دارم بو میکنم

برای برگشتن تو به آسمون رو میکنم

ازخدا میخوام دوباره تورو ببینم روبروم

قسم به اشک حسرتم فقط همینه آرزوم

یه عالمه گل میارم همه روپرپرمیکنم

هرشب دارم همینجوری باتنهاییم سرمیکنم

تموم اشکام هدیه ی نبودنت کنارمن

نمیدونی چی میگذره به قلب بی قرارمن

وای که چقدرسخته برام ثانیه ها بدون تو

دلم میخواد باز ببینم چشمای مهربون تو

نیستی دارم دق میکنم نیستی دارم میپوسم

عکساتو من دونه دونه برمیدارم میبوسم

 ( شاید هیچ وقت این مطلب رو نبینی اما من همیشه به یادتم ... تولدت مبارک ) 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 6:0 توسط شیما |


X

منم منی که دیگر هیچ چیز را دوست نمیدارم به نشان نارضایتی از امر تغییر ناپذیر نفرت هم نمیورزم به هیچ چیز


Home
Email
Profile
.:Bahar 20:.

Archives

هفته سوم فروردین 1390

هفته اوّل دی 1389

هفته دوم آبان 1389

هفته دوم مهر 1389
هفته اوّل شهریور 1389
هفته دوم تیر 1389
هفته دوم اردیبهشت 1389
هفته سوم آذر 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته سوم شهریور 1388




Links

باران
بهانه ای برای زندگی
قالب های فوق جدید


LinkDump

طـــراح قـــالــب
ناز بی نیاز
بی کسی نیلوفر
آرشیو پیوندهای روزانه



Amar


تعداد بازديدها: